آقای او
  
 
 
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 

----------------------
آقای اوثانی
مینا
عادی
بلوت
شاه عباس
بی نمک
بوالفضول الشعرا
ناصر فیض
غریبه
عمو رضا
خاکستر
یه وبلاگ
کسوف
سکوت
سلام
سرآشپز
متال همر
بی بی گل
جاسیگاری
سیاوشون
عبید شاکی
visual c++ 6
احسان آن لاین
به هیچ عنوان
خانم خل و چل
غلاف تمام فلزی
اخبار ساعت 25
هفت خط
سورنا
کوچولو می نویسد
و بدانیم اگر کرم...
منبع موثق
...و غیره
----------------------

کاپوچینو
هفت سنگ
گل آقا
----------------------

Arabian Gulf
----------------------

آرشیو
 
شنبه 1 دی ماه سال 1386
هندوانه

ای میوه‌ی گنده هندوانه

ای مایه‌ ‌و مزه‌ی زمانه

ای گنده تر از هلو و گیلاس

محبوب تر از هویج و ریواس

ای صاحب صد کرامت خاص

چون تاج سری، ارادت پاس!

ای سبز تر از درون کیوی

تو گوجه‌ی سبزِ بچه دیوی!

ای تشنه‌ی آب تو هزاران

زنبیل به دست و ره سپاران

ای در صف تو ز عشق، آدم

هر ثانیه جان دهد دمادم

ای صاحب آن صدای شیرین

وابسته به تو رسوم دیرین

ای فاجعه‌ی به شرط چاقو

فصل تو برفت، سهم ما کو؟

در دوره نفت صد دلاری

عشق تو بسان زخم کاری

جیب از همگان چنان دریده

تاریخ به سان ندیده!!

 

از تخم شتر ز ناف خرچنگ

از بوقلمون رنگ وارنگ

از جان بشر ز شیر کفتر

قیمت به فلک شد از فنر در!

 

 

حالا البته درست است که قیمت این یک فقره کالای اساسی(!) هنوز خیلی بالا نرفته، اما وقتی رئیس جمهور مملکت توی تلویزیون بیاید و توی چشم آدم نگاه کند و بگوید "بانکها بدون اجازه من تراول چاپ می‌کنند و گرانی می‌شود"، خودتان انصاف بدهید؛ من نباید دست پیش بگیرم که پس نیفتم؟!


 
یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
نوکیا!

 

از ته آرشیو ریکاوری کردم:

می کنم استفاده از روی خود و حیای تو

بی خود و بی جهت زنم، زنگ به نوکیای تو!

رد بکنی که پس زنی، خدعه کنم ببینمت

تا چه شود به عاقبت، کار من و هوای تو!

گاه خبر می‌شنوم از تو بر این که گوییا

لحظه به لحظه می‌رود، برق یوتوپیای* تو!!

می رسدم به ضرب و زور، جان به لب و لب از تو دور

حرمت این فیض حضور... کشته مرا لقای تو!

بنده که دورم از حبیب، پیش خودم شوم ادیب!

نسخه نموده هر طبیب،درد مرا، دوای تو!!

 

----------------------------- 

* یوتوپیا = آرمانشهر

 


 
یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386
حکایت 1

 

یکی از زاهدان در بیشه زندگی کردی و برگ درخت خوردی. پادشاه به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازیم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند.

گفت: بع...

وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با پادشاه بود گفت: می گوید نع!

پادشاه لختی بیاندیشید و سپس فرمود تا زاهد مذکور بی ادب را بگیرند و کبابش کنند و به بخوردندش تا بلکه عبرت سایر زاهدان برگ خوار بع بع کننده باشد!

و به وزیر گفت: حالا که سعدی 7 قرن است به رحمت خدا رفته و یکی دیگر دارد حکایت مینویسد اولا توی حکایتش دنبال حکمت نباش ثانیا فضولی موقوف!!

 

بیت:

 

وقتی به روزگاران، بگذشته روز سعدی

در کار می نیاید دیگر رموز سعدی!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 93107


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها